خرید بک لینک

شبم می تابه یلدایی

دوباره حسه زیبایی

می خونم ماه شبها رو

می گیرم عشق لیلارو

بازم مجنون می شم با تو

ستاره دیده چشماتو

شب یلدای من هر روز

میگه از عشق تو با سوز

نمی خوام آرزوهامو داسه دلتنگی بنویسم

می خوام اشکای چشمامم بره از پلکای خیسم

بذار از خواستن جشمات بگیرم جونی از رنگش

دلم بیچاره شه از عشق بلوری شه تنه سنگش

فقط با عشق تو پاشم توی بیداریه دنیام

فقط هم پای مجنون شم پره حسه شب رویام

ما که همزاد هم هستیم توی این حسه شیدایی

آخه میشه مگه نشنید صدای عشق و زیبایی

دلم محتاج این خواستن،واسه چشمای شهلاییت

پریشون میشه احساسم از این رفتار لیلاییت

ما که مال همیم انگار اینه تقدیر خوشبختی

دیگه قسمت شده این عشق،تمومه ساز بدبختی

s

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: شنبه 30 آذر 1392 ساعت: 21:04

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد،

و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است

تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد

اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم

 و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد

وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند

 اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته

نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند

 و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد

با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك

نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد

  تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد

  و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست

رسم عاشقي صداقت است

پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد

 همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد

 و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني

و گذراندن لحظه هاي زندگي

 با هدف عاشق شويد

و با عشق نيز از اين دنيا برويد

s

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 29 آذر 1392 ساعت: 17:06

پرسيد بخاطر كي زنده هستي؟

با اينكه دلم ميخواست داد بزنم *بخاطر تو* گفتم *بخاطر هيچكس*

پرسيد پس بخاطر چي زنده هستي؟

با اينكه دلم داد ميزد *بخاطر تو*با بغض غمگيني گفتم *بخاطر هيچ چيز*

ازش پرسيدم تو بخاطر چي زنده هستي؟

اشك در چشمانش جمع شد و گفت *بخاطر كسي كه بخاطر هيچ زنده است


A

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: 22 آذر 1392 ساعت: 22:15

کنارم که هستی 

زمان هم مثه من دستپاچه می شه

عقربه ها دوتا یکی می پرند 

اما همین که میری

تاوان دستپاچگی های ساعت را هم من باید بدم 

جانم را می گیرند ثانیه های "بی تو

 

Ę

برچسب: نویسنده: s تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 0:13

از یه جایی به بعد . . .
مرض چک کردن موبایلت خوب میشه
حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری
دیگه دلشوره نداری که گوشیتو جا بذاری
یا اس ام اسی بی جواب بمونه

از یه جایی به بعد . . .
دیگه دوس نداری هیچکس رو
به خلوت خودت راه بدی
حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه

از یه جایی به بعد . . .
وقتی کسی بهت می گه دوست دارم
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

از یه جایی به بعد . . .
هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ میشه
اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی

از یه جایی به بعد . . .
حرفی واسه گفتن نداری
ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی
و می ری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد . . .
از اینکه دوسِت داشته باشن می ترسی
جای دوست داشته شدن ها
توی تن و فکر و قلبت می سوزه

از یه جایی به بعد . . .
فقط یه حس داری حس بی تفاوتی
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد . . .
توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم
فقط نگاه می کنی

از یه جایی به بعد ....

فقط منتظر مرگی

آه ....آه.....

از تکرار مجددش می ترسم

s

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 22 آذر 1392 ساعت: 20:24

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟


A

برچسب: نویسنده: s تاريخ: 21 آذر 1392 ساعت: 23:45

منم به حسرت دیدار به انتظار شکفتن

وعاشقانه ترین هاسرود مهر شنفتن

چقدر سخت وغریب است به انتها نرسیدن

به پای عشق نشستن برای عشق سرودن

میان خوشه گندم صدای نور شنیدن

صدای نور شنیدن وآه....خوشه نچیدن

منم و این همه فرصت برای رستن ورستن

برای پر بگشودن حصارروهم شکستن

چه انتظار لطیفی که هست آینه وآب

رفیق پاکترینها برای دیدن وشستن

کنار چشمه چشمت،نشسته زمزمه هایی

به احترام نگاهت دوباره زمزمه جستن

خودت که موجی و دریا نشانه از تو گرفته

منم چو ساحل تشنه و قطره ای نچشیدن

به پای ثانیه هایت همیشه شعر نوشتم

بگو چقدر نوشتن ویا چقدر شمردن

Ę

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 22 آذر 1392 ساعت: 0:39

تو غربتی كه سرده تمام روز و شبهاش
غریبه از من و ما عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش كه تن به شب نبازم
با غربت من بسازتا با خودم بسازم

عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش

تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه كردی
كهنه حدیث عشق رو تفسیر تازه كردی

گفتی كه از تو گفتن یعنی نفس كشیدن
از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن

قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن از عشق جون سپردن

وقتی كه هق هق عشق ضجه ی احتیاجه
سر جنون سلامت كه بهترین علاجه

عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست

عشق من عاشقم باش نذار بیفتم از پا
بمون با من كه بی تو نمیرسم به فردا

عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش

s

برچسب: نویسنده: s تاريخ: سه شنبه 19 آذر 1392 ساعت: 21:08


يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم. يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش...

 

A   

برچسب: نویسنده: s تاريخ: 17 آذر 1392 ساعت: 22:50

زندگی یعنی نگاه ماندنی

یک کتاب، خاطرات خواندنی

خاطرات زندگی، گاهی غمند

گاه مثل برگ گل،پرشبنمند

گاه سرخ وگاه زرد، زرد

گاه گرم و گاه سرد، سرد

زندگی یعنی هزاران آرزو

زندگی یعنی که رمز و جستجو

زندگی گاهی خدایا می کند

رو به معراج وتکایا می کند

گاه آهی می شود در سینه ای

گاه چشمی پاک در آینه ای

گاه مثل رود صاف و،پاک، پاک

گاه انبوهی غبار از گردو خاک

زندگی گاهی فریبا میشود

گاه در اندیشه رویا می شود

زندگی هم خوب وهم بد می شود

زندگی گهگاه چون سد می شود

زندگی یعنی نوای ناز عشق

زندگی فهمیدن آواز عشق

Ę

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: يکشنبه 17 آذر 1392 ساعت: 21:06

 

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دوریـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسیدروزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــرســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــارگـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربودمن تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روندپـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب توقلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

s

برچسب: نویسنده: s تاريخ: يکشنبه 17 آذر 1392 ساعت: 0:44

 

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس ازِ یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا کردم     

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس

غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم!

 

A

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: 15 آذر 1392 ساعت: 22:40

درون اینه ها درپی چه می گردیم ؟
 
بیا ز سنگ بپرسیم  که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
 
نگاه کن نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 
که من که سنگ صبورم  نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
 
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم  نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون اینه ها در پی چه می گردیم ؟s

برچسب: نویسنده: s تاريخ: شنبه 16 آذر 1392 ساعت: 1:00

من دلت را بدون دام و تفنگ ، بی هیاهو شکار خواهم کرد

بعد از آن هم از این که صیادم ، به خودم افتخار خواهم کرد

گرچه دیر آمدی بدست اما ، زود از دست من نخواهی رفت

عشق دیرینه ! خوب شاهد باش ، با وجودت چکار خواهم کرد

مثل بی تابی کلاغان در ، غربت روزهای پائیزی

روی هر شاخه ی درخت بلوط ، بی سبب قار قار خواهم کرد

آنقدر روی شاخه های درخت ، منتظر می شوم که برگردی

سوز و سرمای این زمستان را ، با سماجت بهار خواهم کرد

آسمان را خیال خواهم بافت ، توی ذهن پرنده های جهان

تا کمی در هوات پر بزنند ، همه را بی قرار خواهم کرد

تا برای سرودن از تن تو ، بیت نابی به ذهن من برسد

همه ی شعر های حافظ را ، توی ذهنم قطار خواهم کرد

قصد پیکار دارم و این بار ، با تمام سپاه آمده ام

برد یا باخت ... هر چه باداباد ، زندگی را قمار خواهم کرد

نَفَسَش کور هر که میگوید ،که دو عاشق نمی رسند به هم

من از این حرف های تکراری ، از حقیقت فرار خواهم کرد

با تمام وجود می خواهم ، که به دستت بیاورم ، یعنی

همه ی شهر با خبر بشوند ، که چه آشوبی به پا خواهم کرد .

s

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 15 آذر 1392 ساعت: 0:12

 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

مهم نیست که چه اندازه
می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره

 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

شاید کسی که روزی با تو
خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

توانایی عشق ورزیدن؛
بزرگ ترین هنر دنیاست 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

از درد های کوچیکه که
آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه

 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

اگر بتونی دیگری را
همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه

 

به یک‏جایی از زندگی که

 رسیدی، می فهمی

همیشه وقتی گریه می کنی
اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته

 

به یک‏جایی از زندگی که
رسیدی، می فهمی

کسی که دوستت داره، همش
نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش

 

A

برچسب: نویسنده: s تاريخ: 12 آذر 1392 ساعت: 21:40

A certain man planted a rose and wanted it faithfully and before it blossomed, he examined it. He saw the bud that would soon blossom, but noticed thos upon the stem and he thought,: How can any beautiful flower come from a plant burdened with so many sharp thos?

مرد محققی گیاه رزی را کاشت ودائما به آن آب داد و قبل از شکوفه کردن ،به بررسی آن پرداخت. او دید که بزودی جوانه گل، شکوفه می دهد، اما متوجه خارهایی روی ساقه گل شد.با خود اندیشید: از گیاهی آزاردهنده با خارهای تیز، چطور گلی به این زیبایی می روید؟

Sadness by this thought, he neglected to water the rose, and just before it was ready to bloom…it died.

از این فکرها ناراحت شد و از آب دادن به گل غفلت کرد و درست قبل از اینکه گیاه گلی بدهد،پزمرده شد و مرد.

So it is with many people .within every soul there is a rose .the God-like qualities planted in us at birth, grow amid the thos of our faults .many of us look at ourselves and see only the thos, the defects

بدینسان گل با خیلی ها است..درون هر روحی ،گل رزی وجود دارد.ارزش های الهی(خوبی ها) با نفس کشیدن در درون ما در بین خارهای اشتباهات رشد کردند.خیلی از ما انسانها به خودمان نگاه می کنیم و تنها به دنبال اشتباهاتمان هستیم

We despair, thinking that nothing good can possibly come from us. We neglect to water the good within us, and eventually it dies. We never realize our potential

با این تفکر که هیچ کار خوبی از ما بر نمی آید، ناامید می شویم. ما خوبیهای درونمان را نادیده می گیریم و سرانجام آن می میرد.ما هرگز نیروهای بالقوه مان را کشف نمی کنیم

Some people do not see the rose within themselves; someone else must show it to them. One of the greatest gifts a person can posses is to be able to reach past the thos of another, and find the rose within them

برخی ها ، گل رزی درونشان نمی یابند. شخص دیگری باید به آنها نشان دهد. یکی از بزرگترین نعمتهایی که یک شخص می تواند دارا باشد این است که بتواند خارها(اشتباهات) دیگران را نادیده بگیرد و گل رز(خوبی) درون آنها را پیدا کند.

این یکی از ویژگیهای عشق است…که شخصی را نگاه کند ،اشتباهات او را بداند و آن شخص را به زندگی اش راه دهد. پس به دیگران کمک کنید تا درک کنند که می توانند بر اشتباهاتشان فائق آیند.اگر ما گل درونشان را به آنها نشان دهیم ،آنها خارهایشان را می شکنند.تنها پس از آن است که آنها می توانند بارها و بارها گل دهند

Ę

برچسب: نویسنده: s تاريخ: سه شنبه 12 آذر 1392 ساعت: 1:25

گاهی اوقات دلت بهانه هایی میگیره که خودت هم توش می مونی
گاهی اوقات دلت برای روزهایی تنگ میشه که میدونی تداعی اون روزها الان دیگه بی معنی هست
گاهی اوقات دلت هوای کسی رو می کنه که میدونی داشتنش دیگه خیلی دیره
گاهی اوقات وقتی به اوج زندگیت می رسی و گذشته هات رو فراموش میکنی ،اما یهو یه چیزی میاد سراغت و گذشته هارو برات زنده میکنه!
گاهی اوقات دلت دست گل به آب میده و هر کاری میکنی که آروم بشه، نمیشه!!

گاهی اوقات دلت از خودت هم میگیره ، نمیدونی چیکار کنی ؟
گاهی اوقات تو کار روزگارهم می مونی ،باز هم صبر میکنی تا ببینی چه بازی جدیدی دوباره باهات شروع کرده؟
گاهی اوقات دلت می خواد دادبزنی وخدا رو با تموم وجودت صداکنی! اما یهو یه چیزی میاد جلوتو میگیره ؟؟ اما نمیدونی اون چیه ..
و پایان هر گاهی اوقات هات مینویسی شاید سهم من از زندگی همین باشه
گاهی اوقات هم از هر چی بهانه ی دلت ،خسته میشی
دلت می خواد بذاری و برای همیشه بری
اما این گاهی اوقات هانمیذارن!
گاهی اوقات ، گاهی اوقات های دلت هم، تمومی ندارن ..........
زنده ام با همین گاهی اوقات ها ،گاهی خدا ، گاهی عشق ،گاهی نفس ،گاهی زندگی ،گاهی امید ، گاهی اشک ،و شایدم گاهی.....

E

برچسب: نویسنده: s تاريخ: سه شنبه 12 آذر 1392 ساعت: 1:17

 

این بار مینویسمت...

تو را میان اصطکاک مداد وکاغذ

 

گیر خواهم انداخت 

شاید اینگونه بشود تورا

 

تجربه کرد...!!! 

 

برای تویی که قلبت پاک است... 

 

برای تو مینویسم... 

 

برای تویی که تنهایی هایم پر ازیاد توست... 

برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست... 

 

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست... 

 

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد.. 

 

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است... 

 

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز واحساس پاک خودکردی... 

 

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی... 

 

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است.. 

 

برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است... 

 

برای تویی که قلبت پاک است... 

 

برای تویی که درعشق،قلبت چه بی باک است... 

 

برای تویی که عشقت معنای بودنم است... 

 

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است... 

 

دوستت دارم تا...! 

 

نه...!دیگر برای دوست داشتن هایم 

تایی وجود ندارد 

بی حدومرز دوستت دارم...

A

برچسب: نویسنده: s تاريخ: 11 آذر 1392 ساعت: 21:45

رفتار من عادی است اما نمی دانم چرا
این روزها از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید:این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

امامن مثل هر روزم  با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم 
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد
انگاراز لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد

دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم و جیب هایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روزبا عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند

اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم  رفتار من عادی است.

s

برچسب: نویسنده: s تاريخ: دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت: 23:51

شاید ببینی از ورای شعرهایم

دیوانگی را پابه پای شعرهایم

 

شاید تو هم میخواستی خود را بیابی

در واژه های آشنای شعرهایم

 

عمریست من هم جستجو کردم عزیزم

رد تو را در لا به لای شعرهایم

 

وقتی نگاهت چتر باران می گشاید

در وسعت بی انتهای شعرهایم

 

انگار دستی می کشدطرح حضورت

بربوم بی رنگ وریای شعرهایم

 

یک روز خلوت کن کمی با دفتر من

گاهی تماشا کن فضای شعرهایم

 

شاید بجوید دستهایت مرهمی را

بر دردهای بی دوای شعرهایم

 

با مهر تو گل میکند آلاله ویاس

در سبزی حال وهوای شعرهایم

 

زیباترین حس جهان یعنی:خود تو

یعنی توتنها ای خدای شعرهایم...

Ę

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 8 آذر 1392 ساعت: 1:29

شبی باور نخواهد کرد
 
اما من به چشم خویش می بینم
 
که مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد
 
نه بیمار است  نه بردار است
نه درقلبش فروتابیده شمشیری
نه تا پر در میان سینه اش تیری
کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری
لبش خندان و دستش گرم  نگاهش شاد
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خویش می بینم
به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار
به آن تلخی که می سوزد تن ایینه در زنگار
 
دارد از درون خویش می پوسد
 
بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت می بارد
فرو می ریزد از هم
 
در سکوت مرگ بی فریاد
چنین مرگی که دارد یاد ؟
 
کسی ایا نشان از آن تواند داد ؟
نمی دانم
 
که این پیچیده با سرسام این آوار
 
چه می بیند درین جانهای تنگ و تار
 
چه میبیند درین دلهای ناهموار
 
چه میبیند درین شبهای وحشت بار
 
نمی دانم  ببینیدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
 
نمی بیند کسی اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را
صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را
 
کسی باور نخواهد کرد

s


 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 8 آذر 1392 ساعت: 1:17


شبی با خیال تو همخونه شد دل نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل

نبودی ندیدی پریشونی هامو فقط باد و بارون شنیدن صدامو

غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد

نه مرد قلندرنه آتش پرستم فقط با خیال شبا مست مستم

الهی سحر پشت کوهها بمیره خدا این شبا رو از عاشق نگیره

نه یک شب که هر شب دلم بیقراره می خواد مثل بارون بباره بباره

شب مرد تنها پر از یاد یاره پر از گریه ی تلخ ِ بی اختیاره

شب مرد تنها شب بی تو مُردن شب غربت و دل به مستی سپردن

شبای جوونی چه بی اعتباره همه اش بی قراری همه اش انتظاره

s

برچسب: نویسنده: s تاريخ: چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت: 22:52

لمس کن کلماتی را
که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست…
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد…
لمس کن نوشته هایی را
که لمس نشدنیست و عریان…
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را
که خیس اشک است و پر شیار…
لمس کن لحظه هایم را…
تویی که می دانی من چگونه
عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن…
همیشه عاشقت میمانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه...

A

برچسب: نویسنده: s تاريخ: 4 آذر 1392 ساعت: 23:55

چه زیباست بخاطر تو زیستن…
.
و برای تو ماندن… به پای تو بودن… و به عشق تو سوختن !
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن … !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست … !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست … !
چه زیباست بخاطر تو زیستن …
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن … زندگی را برای تو خواستن … !
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن … !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی… !
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت … !
برای با تو بودن و با تو ماندن … برای با هم یکی شدن … !
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست …!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد … !

Ę

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت: 0:47

 

 

گفتی که میبوسم تو را گفتم تمنا میکنم

گفتی اگر بیند کسی گفتم که حاشا میکنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسون گری او را زسروا میکنم

گفتی که تلخی های می گر نا گوارافتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن راگوارا میکنم

گفتی چه میبینی بگو در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در اوعریان تماشا میکنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما میکند

گفتم که با یغما گران باری مدارا میکنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا میکنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا میکنم

گفتی اگراز پای خود زنجیر عشقت وا کنم

گفتم ز تو دیوانه تر گفتم که پیدا میکنم


A

 

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: 3 آذر 1392 ساعت: 22:10

نمی بازم به بی رنگی به کوه و معبر سنگی
به پاییز و غروب عصر دلتنگی نمی بازم
نمی سازم من خاکی سرایی با دل شاکی
تو دنیایی که خالی مونده از پاکی نمی سازم

اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من
اگر باید بسازم کلبه ی عشق و تو دستای تو می سازم که ساختم من
اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم که باختم من
اگر باید بسازم پیکر عشق و تو دنیای تو می سازم که ساختم من

نیازم را بده پاسخ که دلگیرم اسیر وسوسه های نفس گیرم
نگاهم کردی و بستی به زنجیرم نگیر از من نگاهت رو که می میرم !

اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من
اگر باید بسازم کلبه ی عشق و تو دستای تو می سازم که ساختم من
اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم که باختم من
اگر باید بسازم پیکر عشق و تو دنیای تو می سازم که ساختم من

نیازم را بده پاسخ که دلگیرم اسیر وسوسه های نفس گیرم
نگاهم کردی و بستی به زنجیرم نگیر از من نگاهت رو که می میرم !


اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من
اگر باید بسازم کلبه ی عشق و تو دستای تو می سازم که ساختم من !

s

برچسب: نویسنده: s تاريخ: يکشنبه 3 آذر 1392 ساعت: 22:37

منه حیرون توی این روزا هواتو کردم

دلم میخوادت میخوام بیام تو آسمون دورت بگردم

هوایی میشم همون روزا که میبینم هوامو داری

میخوام بدونم تاکی میخوای ببینی و به روم نیاری

♫♫♫
دلمودست تو دادم من دلتنگ احساسی
نمی ذاری که تنها شم تو رو من خیلی حساسی
دلمو دست تو دارم دلمو آسمونی کن
همیشه مهربون بودی دوباره مهربونی کن
♫♫♫

چه روزا حالمو دیدی
چه
شبایی که رسیدی
تو صدای دل تنهای منو شنیدی
تو که دردامو میدونی
تو که چشمامو میخونی
بده بازم به دل من یه نشونی

  ♫♫♫

 دلمودست تو دادم من دلتنگ احساسی
نمی ذاری که تنها شم تو رو من خیلی حساسی
دلمو دست تو دارم دلمو آسمونی کن
همیشه مهربون بودی دوباره مهربونی کن


A

برچسب: نویسنده: s تاريخ: 2 آذر 1392 ساعت: 16:30

ای نگاره در ذهنم ..
ای ندایی در صوتم ...
ای وجودی در کنکاشم ....
به نامت شروع میکنم این آغاز را ای هم نامم , خدایــــــــــم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
وقتی که تو نیستی

دنیا

چیزی کم دارد.....

من فکر می کنم در غیاب تو

همه ی خانه های جهان خالی ست،

همه ی پنجره ها بسته است،

وقتی که تونیستی،

من هم

تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام......

     

 

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت: 20:43

صفحه بندی